شعر و داستان وهنر
عکس اصغر فرهادی در کنار همسرش(پریسا بخت آور) و فرزندانش یعنی میشه بگذره روزها هفته ها ماه ها و اون اتفاق قشنگی که منتظر بودی نیفته یعنی میشه یک کسی این همه تنها باشه در حالی که همه میگن برات دعا میکنیم یعنی میشه خدا اینقدر سرش شلوغ شده باشه که دیگه واسه من وقت نداشته باشه یعنی میشه من اونقدر بد باشم که سرنوشتم پر باشه از گره های کور و خودم خبر ندارم؟ یه چیزی این وسط ناجور به نظر میاد،اینکه اون چیه،خودمم نمیدونم اونقدر گیجم که اگه الان خدا بگه وقتم آزاده،بگو چی می خوای،نمیدونم چی بگم اونقدر همه چیز عجیب واسم،که گاهی با خودم میگم نکنه خیلی وقته مردم و خودم خبر ندارم بی سرزمین تر از باد ،کی میتونه باشه؟ شاید من... هم از زمین هم از زمون ای روزگار لعنتی دلم گرفت :( دختر هیچ خواستگاری نداشت. او هر روز از پنچره چشم به راه کسی بود. روزها یکی یکی می آمدند، اما کسی با آنها نبود. روزها هفته می شدند و دسته جمعی می آمدند اما کسی همراهشان نمی آمد. روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیله هایشان ماه و سال می شدند و می آمدند اما کسی را با خود نمی آوردند. دختر اما باز، هیچ خواستگاری نداشت و همچنان از پنچره تماشا می کرد. سر انجام اما دختر روزی خواستگارش را شناخت. خواستگارش همان درخت بود که روزها و ماهها و سالها رو به روی خانه دختر، خاطر خواه ایستاده بود. عرفان نظرآهاری از دلسوزی های مکرر از ندیدن خودم از اینکه ای وای نکنه الان ناراحت شه از اینکه تنها کسی که بهش فکر نمیکنم خودمم بزرگ شو خانم کوچولو پ.ن: تقدیم به اونکه گفت هنوز بی ادبم مرد یعنی تکیه گاهی امن
یعنی بوسه ای از روی دوست داشتن ،
بدون اندکی شرم!
در ذهن زنانه ی من
مرد یعنی کوه بودن،
پر از سخاوت،
پر از حیای مردانه در کنار این ابهت ،
لوس شدنهای کودکانه!!!
در ذهن زنانه ی خوشبین ِمن،
مرد یعنی دوست میدارمت تو هر لحظه با منی!
تو مردی ، من بی تو از تمام آفرینش بیگانه ام! گفت لذت ترساندن عمیق و پایدار است ومن از آن خسته نمی شوم.... دمی اندیشیدم و گفتم:درست است من هم مزه آن را چشیده ام.. گفت فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند.. آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من... یک سال گذشت و مترسک فیلیسوف شد. هنگامی که دوباره از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه میسازند برگرفته از:ketabnak.com
چون تکه هاي بلور شکسته گرد آرَد... برگرفته از: aftaban.persionblog.ir
و در ژرفای وجودم میدانم چه دروغی گفته ام. می گویم میان ما چیزی نبوده است تنها برای این که از دردسر به دور باشم شایعات عشق راُ با آن شیرینی، تکذیب می کنم و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم. احمقانه، اعلام بیگناهی می کنم نیارم را می کشمُ بدل به کاهنی میشوم عطر خود را می کشم و از بهشت چشمان تو می گریزم نقش دلقکی ر ابازی می کنمُ عشق من و در این بازی شکست می خورم و باز می گردیم زیرا که شب نمی تواند، حتی اگر بخواهد، ستارگانش را نهان کند. و در یا نمی تواند حتی اگر بخواهد کشتی هایش را نزار قبانی


گاهی آنقدر در خود فرو میروم بی اختیار از گذر زمان
مثل واژه های گم شده در تلاطم ذهنی آشفته
سال ها ست محو شده ام در افکار
تهی شدم از یاد
سنگینی بال های فرشته را توانم نیست
من زمینی ام
غرق میشوم در امواج سکوت
قلبم اما می تپد هنوز
شیدا
دختران دیگر اما غمزه، دختران دیگر خنده های پوشیده، دختران نازو دلشوره، دختران حلقه، دختران آیینه و شمعدان دختران رقصان، دختران پای کوبان، دختران زنان شدند و زنان مادران و مادران اندوه گزاران.
خواستگار دختر درخت بود.
درخت گفت: آیا این همه انتظارم را پاسخ می دهی. آیا مرا به همسری می پذیری؟
دختر می خواست بگوید که با اجازه بزرگترها ... اما هرچه چشم گردانید، بزرگتر از آسمان ندید. آسمان لبخندی زد که خورشید شد و دختر گفت: آری و درخت هزار سکه برگ طلایی به پای دختر ریخت. دختر مهریه اش را به عابران بخشید .
دختر گفت: من اما جهیزیه ای ندارم که با خود بیاورم.
درخت گفت: تو دو چشم تماشا داری که همین بس است .
درخت گفت: می دانی بانو ! من سواد ندارم .
دختر گفت: هر برگت یک کتاب است می خواهم ورق ورق پیش تو خواندم بیاموزم.
دختر گفت: خبر داری که من عاشق رهایی ام. میترسم از مردی که دست و پایم را بند کند؟
درخت گفت: من دلباخته پرندگی ام. زنی که پرنده نباشد زن نیست.
درخت گفت: چیزی نمی پرسی از خاک و از زادگاهم از خون و از خویشاوندانم؟
دختر گفت: پرسیدن نمی خواهد پیداست با اصل و با نسبی بلندایت می گوید که چقدر ریشه داری.
دختر گفت: خلوتم برکه کوچکی ست گرداگردم نکند توآن شوهری که برکه ام را بیاشوبی.
درخت گفت: حریمت را به فاصله پاس می دارم ریشه هایمان درهم شاخه هایمان اما جداست.
درخت گفت: نه پدری نه مادری . من کس و کاری ندارم.
دختر گفت: عمری است ولی که روی پای خود ایستاده ای. تو آن مردی که جز به خودت به هیچ کس تکیه نکردی و این ستودنی است.
درخت سر بر افراشت. سایه اش را بر سر دختر انداخت. دختر خندید و گفت:
سایه ات از سرم کم مباد !
و این گونه دختر به همسری درخت در آمد.
آبستنی اش را گل های باغچه فهمیدند. زیرا ویارش عطر گل تازه دمیده بود و به هفته ای فرزندشان به دنیا آمد. فرزندشان گنجشکی بود شاد و آوازخوان ، که قلمدوش بابا می نشست. درخت گفت: بیا گنجشگان دیگر را هم به فرزندی بپذیریم.زن خوشحال شد و خانواده شان بزرگ و شاد شلوغ شد.
زن های محله غبطه می خوردند به شوهری که درخت بود. زنها می گفتند خوشا به حال زنی که شوهرش درخت است. درخت دست و دلبازست و درخت دروغ نمی گوید. درخت دشنام نمی دهد. درخت دنبال این و آن راه نمی افتد درخت ...
از آن پس هر روز زنی از محله گم می شد و هر روز زنی از محله کم می شد. زنی که در جستجوی جفتش به جنگل رفته بود. و مردان سر به بیابان گذاشتند.
درخت و دختر و گنجشگانشان اما خوشبخت بودند.
مي دانم بانوي من! بدترين عادات را عشق تو به من آموختبه من آموخت
که شبي هزار بار فال قهوه بگيرم
و به عطاران و طالع بينان پناه برمبه من آموخت که از خانه بيرون زنم
و پياده رو ها را متر کنمو صورتت را در باران ها جستجو کنم و در نور ماشين هاو در لباس هاي ناشناختگان
دنبال لباس هايت بگردمو بجويم شمايلت را
حتي! حتي!
حتي! در پوستر ها و اعلاميه ها!عشقت به من آموخت که ساعت ها در اطراف سرگردان شومدر جستجوي گيسوان کولي
که تمام زنان کولي بدان رشک برند
به جستجوي شمايلي در جستجوي صدايي
که همه ي شمايل ها و همه صداهاستبانوي من!
عشقت به سرزمين هاي اندوهم کوچاندکه قبل از تو هرگز بدان ها پا نگذاشته امو نمي دانستم
که اشک انساني استو انسانِ بي غم
تنها سايه اي است از انسان... عشقت به من آموخت
که چون کودکي رفتار کنمو بکشم چهره ات را با گچ
بر ديوارو بر بادبان قايق صيادان
و ناقوس هاي کليسا
و صليب ها.عشقت به من آموخت
که چگونه عشق
جغرافياي روزگار را در هم مي پيچده من آموخت وقتي که عاشقم
زمين از چرخش باز مي ماندچيز هايي به من آموخت
که روي آن ها حسابي هرگز باز نکرده بودمافسانه هاي کودکانه خواندم
و به قصر شاه پريان پا گذاشتمو به رويا ديدم که رسيده ام به وصال دختر شاه پرياندختري با چشم هايي روشن تر از آب درياچه هاي مرجانيلبانش خواستني تر از گل انارخواب ديدم چون سوارکاري تيزرو دارم مي ربايمشخواب ديدم سينه ريزي از مرجان ومرواريد هديه اش کرده امبانوي من! عشقت به من آموخت هذيان چيستبه من آموخت که عمر مي گذرد ...
و دختر شاه پريان پيدايش نمي شود ...عشقت به من آموخت
که چگونه دوستت بدارم در همه ي اشيادر درخت زرد و بي برگ زمستاني در باران
در طوفاندر قهوه خانه اي کوچک
که عصر ها در آن
قهوه ي تاريک مي نوشيمعشقت به من آموخت که چگونه
به مسافرخانه ها و کليسا ها و قهوه خانه هاي بي نام پناه برمعشقت به من آموخت که چگونه شب
بر غم غريبان مي افزايدبه من آموخت که
بيروت را زني فريبنده ببينمزني که هر شامگاه زيبا ترين جامه اش را مي پوشدو غرق در عطر
به ديدار دريانوردان و پادشاهان مي رودعشقت به من آموخت که چگونه بي اشک بگريمعشقت به من آموخت که چگونه غم
چون پسري با پاهاي بريده
بر راه « روشه» و « حمرا» مي خوابد.....عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم و من قرن ها محتاج زني بوده ام که اندوهگينم کنده زني که چون گنجشکي بر بازوانش بگريمه زني که تکه هاي وجودم را
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

